"کار کوچک"

مسافری در مکزیک در ساحلی دور افتاده قدم میزد. مردی را دید که مدام دولا می شد وچیزی را از روی زمین برمی داشت و توی اقیانوس می انداخت. نزدیک تر رفت و دید که اوصدف هایی را که به ساحل افتاده بودند به آب باز می گرداند.
جلو رفت و از اوپرسید که چه کار می کند. مرد پاسخ داد که الان موقع مد دریاست و آب این صدف ها را بهساحل آورده و اگر آن ها را به آب برنگردانم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. مسافر گفتمی فهمم اما در این ساحل هزاران هزار صدف این شکلی وجود دارد،‌ تو که نمی توانی بهآن ها کمک کنی و همه ی آن ها را به آب بر گردانی. تازه همین یک ساحل نیست که. نمیبینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند. مرد لبخندی زد. دولا شد و دوبارهصدفی را برداشت و آن را به آب انداخت و جواب داد: برای این یکی اوضاع فرق کرد
.
درست هست که در این دنیا انسان هایی که نیاز به کمک دارند خیلی زیاد هستند وما نمی توانیم کاری برای همه اون ها انجام بدیم. ولی آیا خدا از ما راضی میشه اگه بگیممن که خودم کلی مشکل دارم چطور به اون ها کمک کنم و این همه آدم هستند که می تونن کمککنن و اون ها برن بهشون کمک کنن و یکی حالا باید بیاد به من کمک کنه. همونیک ذره کار کوچیکی که ما بتونیم بی توقع برای کسی انجام بدیم یک دنیا ارزش هم برایخودمون و هم برای اون شخص داره و خدا رو شاد کردیم. به امید روزی که همه بشر بینیاز از دیگران باشند!

/ 1 نظر / 11 بازدید
دخترباران

سلام چرا نظراتت غیرفعاله؟ خیلی جالب بود مطلبت هردوسه تا مرسی مرسی[قلب][گل]