"دستان یارى بخش"

روزی پسربچهای، مشغول بازی با ماسهها در ساحل بود. چندماشین کامیون و بیلی پلاستیکیقرمزرنگ همراه خود داشت .در حال درست کردن جاده وتونل با ماسههای نرم، ناگهان سنگ بزرگی را سد راه خود دید. پسربچه هر چه تلاشکرد، نتوانست سنگ بزرگ را از سر راه خود کنار بزند. هرچهتلاش میکرد، سنگ کمیتکان میخورد، ولی دوباره به سرعت سر جای اول خود باز میگشت .سرانجام، از فرطناامیدی به گریه افتاد. پدرش تمام مدت از پشت پنجره خانهشان، تلاشهای او رانظارهمیکرد. وقتی متوجه اشکهای پسرش شد، کنار او آمد. با لحنی مهربانی، ولیمحکم گفت :پسرم چرا از همه توانت برای کنار زدن سنگ استفاده نکردی؟ پسرک هقهقکنان و ناامید گفت :پدر، همه تلاشمرا به کار بستم، ولی موفق نشدم!پدر بامهربانی گفت :نه پسرم، تو از همه امکانات قابل دسترستاستفاده نکردی، چون ازمن درخواست کمک نکردی .سپس خم شد و سنگ را از سر راه پسرشبرداشت .آیا شما نیزبه سنگهای بزرگ در راه زندگیتان برخورد کردهاید؟ آیا به خاطر عدم موفقیت وجابجایی آنها، دچار احساس خشم و ناامیدی شدهاید؟ امید خود را از دست ندهید و دستاز تلاشنکشید، چون اگر خوب به اطراف خود بنگرید، در خواهید یافت که دستانییاریبخش به سوی شما دراز شدهاند

/ 3 نظر / 12 بازدید
صبا

زیبابود.لینک شدید[گل]

مهری حسینی

هستند در این دنیا کسانی که برای یک هزاری ناقابل چشم امیدی به هیچ کسی غیر از خدا ندارند و هستند کسانی که در لحظه ای20 میلیون تومان از کسی قرض گرفته اند .اما باور کن برای اولی هیچ وقت کسی دستش را نگرفته و همچنان مشکلاتش محکم و پابرجا ایستاده اند .خدا هم که پول برایش پایین نمی اندازد هر قدر زحمت می کشد ذره ای وضعش بهتر نمی شود . چقدر ناامید است خدا می داند .

زی زی

[وحشتناک] واااااااااااااای با.ر نمیکنم بعد از مدتها سرو کله زدن با وبلاگت بالاخره من تونستم پیاممو بزارم[شرمنده] خدا رو شکر... نمیدونم چرا نوشته های بلاگت برای من قابل خوندن نیست صفحه کلا به هم ریخته[تعجب] اما در کل ممنون که اومدی و من هم لینکتون کردم[تایید]