مصدق محشر

سیب


تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز
...
سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت
.

(حمید مصدق
)



پاسخ سیب


من به تو خندیدم چون نمی دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدی

ونمی دانستی

باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک،

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو،

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تورا

ومن رفتم وهنوز
...
سالهاست که در ذهن من آرام،آرام

حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه می شد ،اگر

باغچه کوچک ما سیب نداشت



البته من شنیدم "این شعر را برای برادرش که ناشنوا بود سروده بود" حالا راست و دروغش بماند

/ 5 نظر / 19 بازدید
سارا

مثه همیشه عالی بود!

سایه سپید

[نیشخند]باحال بودن...البته قبلا هم خونده بودما!!!!!![چشمک]

دخترباران

مرسی میلاد جون![دست] خیلی قشنگ وناز بود![گل]

انار

سلام آقا میلاد. حال.احوال[چشمک] این شعر رو شنیدم و بارها بارها خوندمش.اما هر بار که تکرار میشه از دفعه قبل قشنگتر و دل نشین تر به نظر میرسه. ممنون از یادآوری دوباره و چند باره اش[گل] آقا میلاد اینطوری که به نظر میاد از شعر و داستان بدتون نمیاد[سوال]پس از شما دعوت میکنم که به وبلاگ گروهی ما که داستانی است به نام افسانه جن و پری سر بزنید و ما رو از نظرات خودتون در پیش برد داستان بهره مند کنید. نویسنده این قسمت از داستان من بودم.خوشحال میشم سر بزنید http://fairy-tale.persianblog.ir [گل]

بهار آذر

"سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک" آپ فرمودیم.صاحب تشریف باشید اگه دل تون خواست!!! والا!