سیاوش (قسمت3)

شهریار از راه آزمایش و برای یافتن گنهکار اندیشه ای به خاطرش رسید. ابتدا دست و بر و بازو و سراپای پسر را بویید و بوسید. هیچ جا بویی از او به مشامش نرسید ‹‹ نشان بسودن ندید اندروی” و چون نزدیک سودابه رفت سراپایش را پر بوی مشک و گلاب دید, غمگین گشت و سودابه را گناهکار شناخت و چون خواست او را بکشد چند چیز به خاطرش رسید. یکی آنکه از هاماوران آشوب و جنگ برخواهد خاست. دوم آنکه هنگامی که در بند شاه هاماوران گرفتار بود جز سودابه پرستاری نداشت. سوم آنکه چون دلش از مهر او آکنده بود بخشایش را سزا دانست. چهارم آنکه کودکان خرد از او داشت که تیمارشان آسان نبود, پس از کشتنش چشم پوشید, اما خوارش داشت.
سودابه که دانست دل شاه با او دگرگون گشته است, مغزش از کینه آغشته شد و چاره تازه ای بکار برد. در سرا پرده زن پر افسون حیله گری داشت که آبستن بود, او را خواند و نخست پیمان استواری از او خواست. پس زرش بخشید تا دارویی بچه را بیندازد و او به کاوس چنین وانمود کند که بچه از اوست و سیاوش موجب مرگش شده است. زن چنان کرد و از او دو بچه چون دو دیو جادو بر زمین افتاد. در حال طشت زرینی آورد و بچه ها را در آن نهاد و خود خروشید و جامه بر تن چاک زد تا فغانش به گوش شاه رسید. سراسیمه به شبستان در آمد.

برآنگونه سودابه را خفته دید
سراسر شبستان برآشفته دید

دو کودک بر آنگونه بر طشت زر
نهاده بخواری و خسته جگر

سودابه زار گریست و گفت: این بدی از سیاوش رسیده است و تو باور نکردی. شاه به اندیشه فرو رفت و درمان کار خواست. اختر شناسان را خواند و پنهانی از کودکان و سودابه سخن گفت. پس از هفته ‌ای به حل معما پرداختند و گفتند:

دو کودک زپشت کس دیگرند
نه از پشت شاهند و زین مادرند

کاوس از آن پس پیوسته در اندیشه بود تا حقیقت را روشن سازد, مــﺅبدان را پیش خواند و در کار سودابه و سیاوش با آنها شور کرد. ایشان چنین رأی دادند که برای رهایی از این اندیشه باید آزمایشی کرد. بدین طریق که هر دو از آتش بگذرند تا بیگناه از گناهکار پیدا شود, زیرا هرگز آتش به جان بیگناهان گزندی وارد نمی ‌سازد. شاه سودابه و سیاوش را پیش خواند و این آزمایش را به گوششان رساند. سودابه که در دل هراسان بود, موضوع کودکان را پیش کشید و خود را بی گناه و ستمدیده نشان داد و سیاوش را نخست سزاوار آزمایش دانست:

فکنده نمودم دو کودک به شاه
از این بیشتر خود چه باشد گناه

سیاوش را رفت باید نخست
که این بد بکرد و تباهی بجست

اما سیاوش خود را برای آزمایش آماده ساخت:

به پاسخ چنین گفت با شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

اگر کوه آتش بودم بسپرم
ازین ننگ خواریست گر بگذرم

کاوس فرمود تا صد کاروان شتر سرخ موی هیزم گرد آوردند و از آن دو کوه بلند برپا کردند و همـﮥ شهر به تماشا شتافتند و بر زن بدکیش نفرین فرستادند.

به گیتی بجز پارسا زن مجوی
زن بدکنش خواری آرد به روی

پس شاه دستور داد تا نفت سیاه بر چوبها ریختند و آتش افروزان شعله به آسمان رساندند چنانکه شب از روشنی چون روز گشت. همـﮥ مردم از کار سیاوش گریان شدند. سیاوش با کلاه خود زرین و جامـﮥ سفید و لبی پرخنده از امید بر اسب سیاه نشسته پیش شاه شتافت. پیاده شد و نیایش کرد و چون پدر را شرمگین دید:

سیاوش بدو گفت انده مدار
کز اینسان بود گردش روزگار

سری پر زشرم و تباهی مراست
اگر بیگناهم رهایی مراست

پس بسوی آتش روانه شد و با داور پاک راز گفت و زاری نمود و اسب برانگیخت سودابه از سوی دیگر به بام آمد و به آتش نگریست و در دل آرزو کرد که بر سیاوش بد رسد. مردم همه چشم به کاوس دوخته بودند و خشمگین می‌ گریستند.
سیاوش با اسب خود را به میان آتش انداخت و چنان در میان شعله ‌ها می ‌تاخت که گویی اسبش با آتش سازش دارد, اما آتش چنان زبانه می‌ کشید که اسب و سیاوش را در خود پنهان کرد.
یکی دشت با دیدگان پر زخون
که تا او کی آید زآتش برون

پس از لحظه ‌ای سیاوش با لبان پرخنده از آتش بیرون آمد, همینکه چشم جهانیان به او افتاد از شادی خروش برآوردند.
چنان آمد اسب و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار

کم ترین اثری از آتش در لباس و اسب و تن سیاوش دیده نمی ‌شد. همه به یکدیگر مژده می‌ دادند که خدا بر بی گناه بخشید, اما سودابه از خشم موی می‌ کند و اشک می ‌ریخت. همینکه سیاوش پیش پدر رفت و کاوس اثری از دود و آتش و گرد و خاک در او ندید از اسب فرود آمد و تنگ به برش گرفت و با او به ایوان شتافت و سه روز به شادی نشستند پس از آن در کار سودابه با ایرانیان شور کرد. همه او را سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلی پردرد و رنگ رخساری زرد فرمان به دار ِآویختن او را داد. سیاوش اندیشید که روزی شاه از این کار پشیمان می ‌شود و او را مسبب اندوه خود می داند پس از شهریار خواست تا سودابه را به او ببخشد شاید پند بپذیرد و از این راه برگردد. شاه او را بخشید و به شبستان فرستادش. چون روزگاری گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.

چنان شد دلش باز در مهر اوی
که دیده نه برداشت از چهر اوی

اما سودابه باز جادویی ساخت تا دل شاه بر سیاوش بد شود. کاوس از گفتار او در گمان افتاد و این راز را با کسی نگفت تا حادثــﮥ تازه ای پیش آمد و آن لشکر کشی افراسیاب بود. کاوس از این خبر بسیار تنگدل شد و خود را آماده کارزار کرد, اما مـﺅبدان پندش دادند که او خود به جنگ نرود و این کار را به پهلوانی دلیر واگذارد. سیاوش:

به دل گفت من سازم این رزمگاه
به چربی بگویم بخواهم ز شاه

مگر کم رهایی دهد دادگر
ز سودابه و گفتگوی پدر

دو دیگر کزین کار نام آورم
چنین لشکری را به دادم آورم

پس از پدر خواست که او را به جنگ افراسیاب بفرستد: پدر همداستان شد و او را نواخت و دلشاد گشت, رستم را خواند و سیاوش را به او سپرد. تهمتن با جان و دل پذیرفت. شاه در گنج گشاد و شمشیر و گرز و سنان و سپر و دلیران جنگی و گردان نام آور و همه چیز و همه کس را در اختیار سیاوش گذاشت و خود با دیدگان پرآب تا یک روز راه با او همراه شد. سرانجام یکدیگر را در آغوش گرفتند و چون ابر بهار گریستند و زاری کردند.

گواهی همی داد دل در شدن
که دیدار از این پس نخواهد بدن

                                                           ادامه دارد!!!

/ 0 نظر / 12 بازدید