درد عشقی کشیدم

درد عشقی کشیدم که مپرس ، زهر هجری کشیدم که مپرس

 ،گشته ام در جهان و آخر کار ، دلبری برگزیدم که مپرس ،

 آنچنان در هوای خاک درش ، میرود آب دیده ام که مپرس

 ، من به گوش خود از دهانش دوش ، سخنانی شنیدم که مپرس

 ، سوی من لب چه میگزی که مگوی ، لب لعلی گزیده ام که مپرس

 ، بی تو در کلبه گدایی خویش ، رنجهایی کشیدم که مپرس

 ، همچو حافظ غریب در ره عشق ، به مقامی رسیده ام که مپرس .

/ 5 نظر / 11 بازدید
سایه

[نیشخند]

مرتضی مردانی

بکش درد هجر که وقتی زبون نداری مخشو بزنی باید بکشی[نیشخند]

صبا

سلام.ممنون که به من سرزدی. وبلاگ جالبی داری هرچندتوی متنی که درموردمزایای مردبودن نوشتی،زیادی پاتوکفش خانومهاکردی[چشمک] اگه مایل به تبادل لینک بودی به من خبربده،خوشحال میشم[لبخند]

فرانک

ایول میلاد.خیلی کار قشنگی کردی که از حافظ شعر گذاشتی خیلی قشنگ بود[لبخند]